بهارانه؟

1- سال نو مبارک.آرزو میکنم آرزوهاتون برآورده بشه تو این سال جدید

2-عید رو فقط توی ایران میشه خوب خوب حس کرد .. عیدهای توی غربت زیاد باحال نیستن ...هر چند همیشه از عید به خاطر دید و بازدید زیادیش فراری بودم ولی خب این سنتیه که فقط تو ایران میشه خوب درکش کرد 

3- این روزها از اون روزهاییه که سوال " برای چی زندگی میکنیم ؟"دایم هی مثه پتک میخوره تو سرم ! 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :

کلید

نمیدونم چی شد که صبح دم در که میخواستم کفشهام رو بپوشم محض کنجکاوی دستم رو بردم توی جیب کیفم تا مطمئن بشم که کلید سر جاشه. امروز اون یکی شرکت نمیرم اما این حس همون دم در خونه که داشتم درو میبستم اومدسراغم و مجبورم کرد کیفم رو چک کنم! کلید نبود.! همینجوری هم 5 دقیقه دیرتر داشتم راه میفتادم ولی سریع برگشتم و جیب اون یکی کیفم رو هم چک کردم. اونجاهم نبود...این کلید چون مهمه جدا از  بقیه است همیشه و گاهگاهی بهش سر میزنم که مطمئن باشم سر جاشه . در رو بستم و راه افتادم. تو راه همش فکر میکنم که زودتر برسم به شرکت  و تمام دل و روده ه کیفم ر و بگردم. خوب فکر میکنم به هفته قبل. نه با همین کیف رفته بودم سرکار. پس کلید کجاست!!! همین دو هفته پیش بود که کلید موقع سوار شدن به اسانسور از دستم افتاد و توی این همه فضا صاف افتاد بین شکاف در آسانسور و زمین و رفت اون پاین...بعد من از مدیرمون خواستم که کلید خودش رو بهم بده و یک دونه یدک از روش زدم. چقدر افسوس میخورم که دو تا نزدم...همه چی رو مرور میکنم. دیروز یکبار کیفم از روی میز سقوط کرد شاید اون موقع کلید از توش افتاده بیرون.... میرسم دفتر و چند بار تمام جیب های کیف رو میگردم ، اثری نیست که نیست ...حالا تا فردا 24 ساعت وقت دارم که این کلید رو پیدا کنم ...

 

پی نوشت: کلید همونجایی که باید باشه بود! توی قفل سر کشوی محل کار!!!!داشت نیشخند میزد به من ....

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها :

درون و بیرون

خیلی دوست دارم روزی برسه که درون و بیرونم یکی باشه.اونچه باو ردارم، قکر میکنم و اعتقاد دارم با اون چیزی که عمل میکنم.

 

البته فکر میکنم این در مورد اکثر مردم صادقه. این که خیلی از رفتارهای ما به خاطر دیگرانه . این که میبنی خیلی از افراد توی حامعه یا کشوری دیگه بجز حایی که همیشه بودن وقتی قرار میگیرن خیلی رفتارهایی رو ازشون میبینی که قبلا نمیدیدی. اینجور مواقع که کسی دور و بر ادم نیست، انگا ر ادم با خیال راحت میتونه خودش باشه، اون چیزی که همیشه میخواسته باشه. اون چیزی که درونش بوده.این جور مواقع میفهمی چیزهایی که یک عمر بهشون اعتقاد داشتی و عمل میکردی ، واقعا جزو اعتقاداتت بود یا جبرحضور در  اجتماع و در بین آشنایان.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
تگ ها :

این پوسته زیبا!

اولش با سلام و خوش وبش شروع میشه، بعد میگه عید مبارک، بعد اسمم رو میپرسه ،حتی نمیتونه درست تلفظش کنه میگه چه اسم قشنگی !این رو بدون استثنا همه عربهای بازاریاب میگن

بعد میگه این فرمی که فرستادم  رو امضا کن و بفرست، اسم مجله رو میپرسم میگه رئیست  تائید کرده،میگم اگر تائید شده بود لزومی به تائید من نداشت من باید بدونم تو کدوم مجله است، کلی میگردم تا اسم مجله رو توی فرم درخواست پیدا کنم،ریز یک گوشه نوشته شده میگه خیلی باهوشی!!!! میگم ما یا این مجله قرا ر داد نداریم میگه رئیست  تائید کرده تو فقط به عنوان حسابدار  مهر بزن ، دوباره براش توضیح میدم که باید با رئیسم صحبت کنم ،میگه تا الان هم وقت زیادی به ما داده!!!!!! ( انگار لطف کرده میخواد نبلیغ بگیره )کم کم صداش رو میبره یالا میگم منطورش از وقت اضافی چیه؟ ما اگر دلمون بخواد این تبلیغ رو قبول میکنیم ! میگه نه باید امضا کنی بفرستی ،میگم  باید تجدید نظر بشه توش،صداش رو میبره بالا که میخوام با رئیست صحبت کنم  میگم داد نزن،  الان نمیتونی صحبت کنی باهاش نمیدونم داره چی میگه که گوشی رو قطع میکنم...

 

این برخوردها  رو دفعه اول نیست که میبینم ،یک اسم بزرگ دولتی و یک اسم حاکم رو میگن و انتظار دارن این اسمها بگیردت! بعدا عادت میکنی و میفهمی یه روش بازاریابیه... حتی یکبار یکیشون گفت که برات مشکل درست میکنم! دوسالی میشه رفته مشکل درست کنه.. علتش هم اینه که عادت نکردن کسی بهشون نه بگه،فکر میکنن  همه چی با زور حل میشه. خیلی از ملیتها عموما در مقابل این جماعت مطیع کامل هستند.

 

این جامعه فقط لایه ظاهرش مدرنه،در باطن هیچ تغییر نکرده....

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها :

روز نوشت

١- روز اخره و حسابی کار دارم . سعی کردم یکبار مثل یک ادم مرتب و منظم یک لیست از کارهام درست کنم که چیزی جا نمونه و بعد دونه دونه تیک بزنم که مثلا شماره 1 تموم شد. حالا از صبح لیسته هی طولانی میشه . هیچ شماره ایش هم خط نمیخوره!

2- تو همچین روزی چرا من باید آلرژی بگیرم ؟

3- هوا اونقدر گرمه که این کولری که دریچه اش دقیقا  بالاسرمه هم  جواب نمیده .بیرون هم همون ساعت 8 صبح که راه بری در عرض 5 دقیقه خیس میشی. ظهر و بعد ازظهر که دیگه رسما نمیشه رفت بیرون. بعد توی مراکز خرید کلی ایرانیه توریست میبینی!!! اخه فصل تیر هم فصل شد برای اومدن به دبی؟؟؟؟؟  خب شما که دارید هزینه میکنید برید یه جای خنک تر با آب وهوای بهتر. چقدر ادم حرص میخوره.

4 - تو همچین روزی نهار ندارم!

5-اگر مغز آدم دایم با خودش Conversation داشته باید و حالیش نباشه که صاحبش امروز خیلی کار داره باید چکار کرد؟ 

6- از صبح این اهنگ داره توی سرم  پخش میشه:"من به یاد عطر بارون زده گلای پونه ....می کشیدم پای خسته امو تو جاده... به هوای بوی خونه........."

 

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
تگ ها :

دلتنگی

دلم راه رفتن تو یه صبح زود تو یه باغ بارون زده میخواد...

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
تگ ها :

زندگی

گاهی وقتها  ، مخصوصا صبحها  که اماده میشم برای رفتن سر کار،برای شروع یک روز دیگه مثه خیلی از روزهای قبلی،  وقتی توی اینه به خودم نگاه میکنم ، به عنوان یک انسان که درگیر زندگی شده و هنوز بعد از 30 سال نمیدونه ایا مسیری که داره میره  اونقدر ارزشمند هست که داره روزهای عمرش رو به پاش قربانی میکنه یا نه ؟ از خودم، از زندگی و از این فکر که هر لحظه رو که الان میکشی دیگه نمیتونی به زندگی برش گردونی - وحشت زده میشم!

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
تگ ها :

انرژی-1

بچه که بودم، خونه مون از سه تا حیاط تشکیل شده بود که حیاط اخری پر بود از درخت از مرغ و خروس و جوجه و  و کندوی  زنبور  .... .کلا اون حیاط بخش بزرگ خاطرات بچگیم  رو تشکیل میده.برای من که خواهر برادر هم سن نداشتم اونجا پر بود از موجوداتی که همبازیهای اوقات تنهایی من بودند.

مشخصه اون حیاط یک درخت بزرگ گردو بود  که شاخ برگ  زیاد و درهمش ماوای همیشگی من بود  و یک جور غار تنهایی برام  به حساب میومد. اون بالا که میرفتم هم میتونستم تنها باشم و هم  دو تا حیاط دیگه خونمون رو تحت نظر داشته باشم و از اتفاقها و اخبار دور نمونم. مهارت درخت نوردی من - اگر هنوز چیزی ازش مونده باشه - از اون درخت بزرگ و پیر یادگار مونده. به شاخه هاش طناب بسته بودم و وقتهایی هم که روی زمین! بودم نشستن روی اون تاب  و تاب خوردن باهاش خب معلومه چقدر لذت داشت.

 زیر اون درختها جوی های کوچیک آب بود بود. وقتی  آب چاه زیر اون درختها جاری میشد ، یکی دیگه از سرگرمیهای همیشگیم  درست کردن قایق با برگهای درخت گردو برای مورچه هایی بود که  بدون من قطعا نمیتونستن قایق سواری کنن و  من مطمئنم کلی از این کار من ممنون بودن!

توی اون حیاط یه درخت سیب، یه درخت الو ، یک سنجد و  یک درخت کوچیک گردو  هم داشتیم. اما این درخت ،بزرگ همه اونها بود.

  ***

بزرگ تر که شدم-راهنمایی بودم -اون حیاط رو فروختیم.سخت تر از  از دست دادن جایی که پر از خاطرات کودکیم بود، از دست دادن اون درخت گردوی بزرگ  بود .

میدیدمش اما قد کشیده از بالای دیوار همسایه!

 اون سال اخرین سالی بود که اون درخت سبز بود و گردو داد. زمستون اون سال که   خوابید دیگه بیدار نشد...

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
تگ ها :

رمان خوانی!

خوندن رمان همیشه یکی از لذت بخش ترین کارها برام بوده. هم توی  دوران مدرسه که صدای  اعتراض مادرم بلند میشد  از بس که وقتی سرگرم خوندن رمان میشدم هیچی از دور و برم حالیم نمیشد و  هم تودوران دانشگاه که صدای دوستام و هم اتاقیهام  بلند میشد که اینقدر غرق کتاب نشو !

ولی در حال حاضر کسی که تو خونه کنارش رمان میخونم کاملا درک میکنه، غر هم نمیزنه و خودش هم برام کلی کتاب و رمان  فراهم میکنه.

ولی  عیب بزرگم اینه که خیلی سریع میخونم و مثلا دو روز بعد از خوندن یک رمان ؛وقتی همسرم هم که  همون کتابو خونده  اسم یکی از شخصیتهای فرعی رو بهم میگه همچین هاج و واج نگاهش میکنم که انگار تا به حال این اسم به گوشم نخورده . همیشه دوست دارم سریع بخونم  ببینم اخرش چی میشه.

خلاصه برای من که در طول دانشگاه و 4 سال بعدش چرخیدن تو کتاب فروشیهای میدون انفلاب تهران یکی از لذت بخش ترین سرگرمیهابود، تبودن کتاب فروشی فارسی اینجا یه معضل بزرگ بود و چون همیشه فکر میکردم خوندن کتاب به زبون غیر فارسی هیچ لذتی نداره، زیاد تو کتاب فروشیهای اینجا چرخ نزدم و کتابی نخریدم.

برای عید یک رمان به زیان انگلیسی کادو گرفتم حدود 500 صفحه. رمان New moon که کتاب دوم از سری 4 حلدی Twilight .و خب چون این فیلم رو خیلی دوست داشتم ونتونسته بودم قسمت دومش رو ببینم تصمیم گرفتم با هر زحمتی هست بخونمش .جالب اینجاست که اونقدر جذاب بود که در عرض چند شب تمومش کردم و قراره برم سراغ حلد سومش.بماند که در طی خوندن کتاب کلی کلمه بود که معنییش رو نمیدونستم و جا انداختم . 

نکته حالب تر اینه که این فیلم  new moon هنوز به صورت دی وی دی به دبی نرسیده و وقتی هم برسه حداقل قیمتش چیزی حدود 20000 تومنه. ولی دوستام توی ایران فیلم رو با  زیرنوبس فارسی دیدن! این هم یکی از مزایای نبودن کپی رایته .

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠
تگ ها :

تکرار

1-نوروز همه مبارک! نوروز هم نوروزهای کودکی! چرا همه چیز تو بچگی یه شکل دیگه است؟

2-جهل ، زور و  مذهب! همدستان بزرگ تاریخ!زیاد فرق نمیکنه تاریخ کدوم کشور رو ورق بزنی! تکرار است و تکرار...

داستان دو شهر و خرمگس را تمام کردم و در حال خواندن امینه ام. عجیبند هر کدام به نوعی .عجیب !

3-شمار افرادی که یکدفعه از مذهب رو گردانده شده اند دور و برم زیاد شده و نکته تقریبا مشترک که برام جالب بوده سرعت تغییر ارزشهای این افراد بوده . برام عجیبه  این سرعت تغییر  سیستم فکری و عقیده و ارزش!

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها :

← صفحه بعد